جوجو:
سلام
شاید ![]()
![]()
و "رنج های رنگی"
بهانه ای باشد برای
دوباره گفتن
دوباره خواندن
و دوباره شنیدن از آنها که با ما سر سوزنی شباهت دارند
می نویسند
می خوانند
و می گویند تا نشنیده ها جسارت بودن بیابند
و "رنج های رنگی "داستان مردیست....
برای خواندنم بیا
اگر آمدی ٬ بمان
اگر ماندی ٬ بخوان
اگر خواندی٬ بگو
یا![]()
یا![]()
" آرزوی گل نسرین اینه ...؟! "
(حسین پناهی )
« رنج های رنگی »
من بی عاطفه تر از آن هستم که سرم را لای زانو هایم قفل کنم. پلک هایم را به هم بفشارم . لوله های اشکم را سر بدهم روی صورتم.
شهلا اینجور وقت ها سرش را می چرخاند سمت پنجره. دست هایش را می گذارد زیر بغل مخالفش . "تو یه تیکه سنگ شدی!"
اما خودم فکر می کنم ،من یک لته گوشت ساتوری نشده ام . اگر این عجوزه ها نباشند ، هر روز صبح و عصر، چرک های زرد زخم هایم را نشورند ؛ می شوم یک لته گوشت گندیده.
پدر از یک تکه گوشت گندیده هم پول در می آورد . اما ماه هاست ،پول ، خرجم می کند. خودش نمی خواهد . به اصرار مادر است.
شهلا همیشه چند دقیقه همین طور می ماند . لب پایینی اش را می آورد روی لب بالایی و اشک های شورش را مزه می کند . ومن سوی نگا هش را دنبال می کنم تا برسم پای درخت چنار. همان که سر پیچ دوم ، کنار ساختمان قهوه ای ، سمت چپ در ، قد الم کرده است . پدر را میبینم ، چهار قدم می رود جلو .با پای چپش ضربه کوچکی به جدول کنار جوی می زند . پای راستش را پایه می کند و لولایی می چرخد . چهار قدم به سمت درخت چنار بر می گردد . بعد تکیه می دهد به درخت . نگاه می کند به پنجره چهارم شرقی ، طبقه سوم ، ساختمان شماره ی دو . من اگر باشم ، می گویم :« پنجره همیشه بسته ، کثیف ، نخودی رنگ ».
دست می گذارد بالای پیشانی ، نقطه چشم هایش ریز تر می شود . چشم های مچاله ی من را نمی بیند که لباس سفید خونی تنش کرده ، دو تا ساتور بزرگ داده به دست چپ و راستش. سلاخ جگر داری شده است.
"کاش به جای قصاب ، سلاخ می شدی. مرده شور! خودم دراز می کشیدم روی تخته سلاخی و..." شهلا با عاطفه تر از من است. حرفم تمام نشده سرش را می چرخاند. تیله های درشت اشک ، پخش می شود توی صورتش. گوشه روسری اش را می گیرم . می کشم روی لایه های قرمز زیر چشمش ، جای خیس اشک ها. " خواستی گریه کنی ، نیا!"
شهلا دوباره بغض می کند. گوشه چادرش را از روی شانه وا کنده ، می اندازد روی سرش. دم در با صدای خاکستری لب می زند." فردا دوباره میام. چیزی لازم نداری؟"
بدون اینکه چشم بردارم از درخت چنار و چیز هایی که ازشان هر روز بیزارتر می شوم ؛ساختمان قهوه ای ، در خروجی زرد، پیراهن سفید بی لکه روی شلوار نخودی رنگ پارچه ای ،... .می گویم :«نه!!»
کا فیست چهل تا نفس غورت بدهم . سی و نه بار ، سوز گرم گلویم را ها کنم بیرون تا شهلا برسد به چهل متری چنار. پدر قبل از اینکه سایه شهلا بیفتد روی کفش هایش ، سرش را بیندازد پایین ، مثل یابو برود سمت در.
همین که پایشان از در زرد رنگ رفت بیرون ؛ باید چهار تا چهارشنبه ، روزی سیصد و نود و نه طعم تلخ دهن را تف کنم روی عکس جا مانده در چهار چوب پنجره . یکی از همین عجوزه های سفید پوش، با پشت دست استخوانی اش به نیت دهن، بزند روی چانه ام . دستمال زرد چرک را بدهد دستم . " زهرمار! دیگه از شور در اوردی . بگیر ، پاکشون کن! " ومن یادم برود مردم . یادم برود بی عاطفه ام تا فردای پدر برسد . شهلا را با جمع حساب کتاب پرداختی و بیمه و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر ،بفرستد تو . خودش بایستد کنار چنار . با همان پیرهن سفید بی لکه ، مثل سلاخ های پیر ، نمور و وسواسی . چهار قدم برود جلو و... تا دوباره عکسش جا بماند توی چهارچوب پنجره.
سیده اعظم جعفری رستگار - 25 مرداد 88
سلام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام![]()
![]()
مدتی نبودم. شاید دلم نمی خواست بنویسم شاید هم....
گاهی لازم است لحظه ای سکوت کنی و یک گام به عقب بروی تا اندکی بعد پرشی دل انگیز را تجربه کنی.
حالا هم یک شعر تقدیم میکنم به آنهایی که از آمدنشان خوشحال میشوم و هنوز فراموشم نکرده اند![]()
زنبور کوچک بی عسلم
به زیارت بابونه ها فرستاده بودمت
دست و بال تو را هم شکست
مردی که گل ها را لگد می کرد
ببخش
این باغ لگد مال
تعبیر گریه های زنیست
که پیراهنش را
در خواب بابونه ها عوض می کرد
(چشم کسی که بی نقد و نظر در بره قیچول بشه![]()
)
آهان یادم رفت.راستی بگویم![]()
با چند نفر از بچه های دانشگاه نشریه ای چاپ کردیم که البته بیشتر نوشته های من با سانسور مواجه شد. نمی دانم چرا! شاید به این فکر نکرده اند که یک خدای کوچولو که در گوشه اتاقش شعر یا داستانی را خلق می کند نمی تواند ستون های یک عمارت را بلرزاند.
این شعر هم تنها مطلبی بود که از زیر چنگال سانسورچی سالم گذشت.می ترسیدم بگویند:
"آهای خانوم! این زنی که پیراهنش رو ... نکته غیر اخلاقی داره"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رد پای تو را هم دزدید
مردی که آسمان را جارو میزد
![]()
بعد از مدتهای مدید جوجو به سرش زد تا یکی از اولین داستان هاش رو که خیلی هم دوستش داره به دوستای داستانیش تقدیم کنه![]()
![]()
![]()
![]()
ببخشید به همه ی دوستاش تقدیم میکنه بخصوص دوستای داستان دوست.![]()
![]()
![]()
![]()
اینجوری بهتر شد.مگه نه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
از نقدهای جسورانه ونظرات سازندتون بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار خوشحال میشم .![]()
![]()
![]()
«چند ثانیه تا سفید»
تقدیم به دوست دونده ام ،محمد حسین جدیدی نژاد،جرقه سطرهای طلایی این داستان
چند ثانیه مانده تا از خط پایان رد بشوی. نگاهت میفتد به بچه ای که آنطرف جلوی گل فروشی آبنباتچوبی به دست دارد .سرعتت را کم میکنی .کف کفشت داغ می شود و شاید سر و دستت و تنت هم!می ایستی ،نگاهش می کنی .حتما آبنبات چوبی خوشمزه ایست .دختر نگاهت میکند .لبخند میزند. «خوشمزه بود.اما من توت فرنگیشو بیشتر دوست دارم »لبهایت را به هم میفشاری انگشت سبابه ات را خم میکنی و جلوی دهانت می گیری. ابروهایت را از چشمهایت دور میکنی. چشمهایت را تا جایی که می توانی باز میکنی و نگاهش میکنی. زیر لب چیزی می گویی. اصلا به این فکر نمیکنی که تا حالا آبنبات چوبی خورده ای یا نه؟شاید هم فهمیده باشی آبنبات چوبی پرتقالی است،اما دهانت مزه توت فرنگی میدهد.
از بوی عرق تنت تهوعت نمیگیرد، سرت را توی گردی یقه ات میبری،عرق صورتت را پاک میکنی. نفسی عمیق!بوی خودت را می دهی .تنت را از نزدیک خوب میبینی .حتما چیزی هست که عکس های کودکیت تداعی می شود .لختی !و از تمام هیکلت حالت خاص نافت به چشم می زند. یادت می آید مادر گفته که آنجا دستت را روی نافت گذاشته بوده ای و با خودت فکر میکرده ای شاید جی جی باشدو قصد کندنش را داشته ای. وقتی مادر به طرفت دویده تا بغلت بگیرد، بفشارد و بوست کند پا به فرار گذاشته ای ودندانهای یکی بود ،یکی نبودت را به هم زده و چیزی گفته ای و کسی چیزی نفهمیده .بعد مادر چهارزانو نشسته و مبهوت نگاهت کرده و زیر لب گفته«قاچاقان».حتما آن موقع با دیدنت یاد سوسک های شاخک دار قهوه ای افتاده که خیلی هم تند میدوند.عکست را توی ذهنت ور انداز میکنی؛ تمام دارائیت پوشک پلاستیکی آبی رنگی بوده که مادر بزرگ سر سیسمونی ات آورده و مادر گفته «کاش زردش را میگرفتی».حتما مادر میدانسته که تو دوست نداشتی سفید باشد؛ نه برای اینکه سفید رنگ قشنگی نیست،نه! شاید برای اینکه یک روزی مثل امروز،دکتر با روپوش سفیدش روبروی تو می ایستد، سرش را پایین می اندازد و من و من میکند و تو میفهمی می خواهد بگوید«اگر باز هم بدوی ...».
از مطب بیرون می آیی. شروع به دویدن میکنی .می خواهی بدانی خط پایانت کجاست. حتما تماشاچیهایی هستند،دست میزنند. صدای تورا نمی شنوند و تو سعی میکنی که بگویی«دارم قمار میکنم و میدانم که میبازم ».
سرت درد میکند . چند دقیقه ای میشود که از مطب بیرون آمده ای به خانه های شطرنجی زیر پایت نگاه میکنی .میدانی ده متر تا پایان باقی مانده است . با خودت فکر میکنی آنطرف خط ...سرت درد میگیرد .
حالا چند ثانیه گذشته است . هنوز آنطرف جلوی گل فروشی دختربچه ایست که آبنبات چوبی اش را مزه میکند . بعد هم حتما از طعم ملسش مو به تنش سیخ میشود ،اما حالا نگاهت میکند.سرعتت را بیشتر میکنی؛ می خواهی از زمان جلو بیفتی.
یک ثانیه دیگر،شاید دخترک آبنبات چوبی از دستش بیفتد ،انگشتهای آبنباتی اش را روی صورتش بفشارد ،جیغ بکشد.بعد دو مرد با دست های کلفت تو را بشورندو پارچه ای سفید بپیچند دورت . به این فکر نکنند که تو رنگ سفید را دوست نداری !
اما تو به خودت جرات میدهی .از مسیر خارج می شوی، میروی آنطرف خیابان، به مغازه کوچک کنار گل فروشی. آبنبات چوبی در دست بیرون می آیی.می ایستی کنار دخترک،خم می شوی ،آبنبات چوبی را به موازات دهانت می گیری .دندانهای بالایی را به لب پایینت می فشاری ،ابروهایت را بالا می اندازی ،چشمهایت را گرد می کنی و می گویی«آبنبات چوبی توت فرنگی ،غصصصه!»آبنبات چوبی را در دهانت میگذاری . دخترک دستش را در جیبش می برد و پاچه شلوارش تکانی میخورد . چشمت به چند تا پیچ و مهره و پایی نهیف میفتد .به روی خودت نمی آوری و توی دلت میگویی«آخی،طفلکی!» او از جیبش کاغذی بیرون می آورد،به دستت میدهد و می گوید «این نشونیه دنیای منه ،منتظرت هستم ».به کاغذ نگاه میکنی سفید است و تو هم میدانی سفید یعنی کجا.
شهریور۸۷
نقد و نظر فراموش نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مچ چک کرم=سپاسگزارم